هفت ماهگیت مبارک مهربونم
سلام امیرصدرای نازم 
پنجشنبه بیستم آذر ماه شما بسلامتی هفت ماهگیت تموم شد و وارد هشت ماه شدی 
عسلم انقد شیطووون شدی که نگو، هر چیزی رو ببینی میخوای خودتو بهش برسونی و بگیریش، همه تلاشتم برای رسیدن به هدفت میکنی، قربون پشتکارت بشم من عزیزم، همش دلت میخواد جنس های مختلف رو امتحان کنی، مثلا پارچه، کاغذ، پلاستیک و ... تازگیا اسباب بازی هاتو دوتایی برمیداری هی میزنی به هم و کیف میکنی و میخندی، عاشق ریشه های فرش هستی و همش دوست داری بکشیشون. خدانکنه یه آشغال کوچولو روی فرش باشه، سریع پیداش میکنی و با اون انگشتای ناز کوچیکت میگیری میاری بالا مهندسیش میکنی، عاشق تبلت و لپ تاپ، وقتی بابایی یا من داریم کار میکنیم همینطور زل میزنی تو مانیتور و با دقت نگاه میکنی ببینی چیکار میکنیم بعدش شروع میکنی رو کیبورد زدن. دائم قل میخوری و میچرخی و خودت رو رو زمین میکشی و همه جا میری. همچنان عاشق پیام های بازرگانی تلویزیون هستی، وقتی آهنگ شروعش رو میزنه خودت میفهمی و برمیگردی با لبخند نگاه میکنی، راستی خیلی برام جالبه که به صدای نوحه و اذون و تواشیح و قرآن هم توجه خاصی داری و وسط بازی هم باشی با صدای اینا برمیگردی و ساکت میشی گوش میدی 

غذا خوردنت خداروشکر خیلی بهتر شده، البته من کلی تجربه پیدا کردم که با به کار بستن اونا خیلی بهتر از قبل میخوری، مثلا اینکه بعد از شیر به هیچ عنوان غذا نمیخوری باید همیشه اول غذا بعد شیر بخوری، بهترین زمان برای غذا دادن بهت وقتیه که از خواب بیدار میشی، دیگه اینکه دو سه قاشق اول رو زیاد با اشتها نمیخوری و دلیلشم اینه که داری مزه مزه میکنی تا با مزه و طعمش آشنا بشی، بعد از اون دیگه خوب میخوری و به قول بابایی راه میفتی. اصلا هم دوست نداری تو کریر بشینی غذا بخوری و دلت میخواد تو بغلم بخوری. راستی متوجه شدم که جوش های ریز دور لبت بخاطر حساسیت به بادوم بود، چون وقتی حذفش کردم کاملا خوب شد، بنابراین فعلا دیگه بهت حریره نمیدم و به جاش فرنی میدم گل قشنگم 
جیگرم کماکان صبح ها ساعت 7 بیدار میشی، مگه میخوای بری سرکار مامانی که انقد زود بیدار میشی قربونت برم، منم که شبا خیلی خوب نمیخوابم انقد اونموقع خوابم میاد ک نگووو ولی دیگه بخاطر شیرین عسل بیدار میشم، اولش پوشکتو عوض میکنم و شیرتو میدم، بعد شما یکم بازی میکنی منم میرم فرنی و سوپ و عصاره گوشتت رو آماده میکنم، دوباره ساعت حدود 9 خوابت میگیره میخوابونمت، حداکثر یک ساعت میخوابی بیدار میشی فرنی نوش جان میکنی، ظهرها هم عصاره گوشت مخلوط با روغن زیتون که عاشقش هستی رو بهت میدم و بعدازظهر ها هم سوپت رو میدم، بین سوپ ها هم سوپ ماهیچه و سبزیجات رو از بقیه بیشتر دوست داری و البته روغن زیتون هم داشته باشه، بین وعده ها هم ک مرتب بهت شیر میدم، نوش جونت عزیزدلم 


وقتی داری تو بغلم غذا یا شیر میخوری مدام پای راستتو بالا پایین میکنی، انقد خوشم میاد اینطوری میکنی، اگه ظرف غذا نزدیک پاهات باشه به ثانیه نمیکشه که چپه ش میکنی ناقلا، برا همون ظرف رو کلی دورتر میذارم تازه بازم کلی سعی میکنی پاهاتو بهش برسونی و بریزیش 
از لذت بخش ترین تفریحاتت اینه که موهای مامان رو بکشی و بخندی، هر چی میگم نکش مامانننننن دردم میاد، باز میخندی و میکشی شیطون، حتی نصف شب ک داری شیر میخوری اگه یه لحظه چشماتو وا کنی موهامو ببینی سریع دستتو دراز میکنی که بگیریش، علاوه بر این همش دوست داری به صورتم دست بزنی، توی مقاله خوندم که این نشون دهنده محبت نی نی هستش، فدای محبتت بشم من پسر مهربوووونم، گاهی که توی بغلم هستی صورت ناز و نرمتو کج میکنی میچسبونی به صورتم، توی بغل مامان جون هم همین کار رو میکنی عزیزدلم 
نفسی خواب روزت خیلییی سبک شده و وقتی میخوابی فقط باید یه جا بشینم و نگات کنم یا با گوشیم کار کنم وگرنه بیدار میشی. واسه همین از همه کارای خونه موندم، یه روز دیدم دیگه اصلا نمیتونم خونه رو تحمل کنم گذاشتمت پیش مامان جون اومدم خونه رو تمیز کردم، وایییی 7 ساعت پشت سر هم فقط داشتم تمیزکاری میکردم از بس خونه کثیف شده بود، آخه مشکل اینجاست ک جیگر مامان از صدای جاروبرقی و جاروشارژی میترسه و ما هم دلمون نمیاد روشنش کنیم. جدیدا صدای دور خشک کن لباسشویی هم اضافه شده و از اونم خوشت نمیاد نازدونه 
دیگه اینکه الان تقریبا میتونی بدون هیچ کمکی بشینی، روی مبل برای مدت طولانی و روی زمین هم تا چند ثانیه راحت میشینی، دو تا از دندون های پایینت هم سفیدیش هم از کنار لثه هم از بالا مشخص شده ولی هنوز بیرون نیومده، اولین بار که از کنار لثه دیدمشون انقد ذوق کردممم خیلی خوشگل بودن مرواریدات نفسم 
توی این ماه هم برای اولین بار رفتی خونه دایی جون، دایی جون و زندایی جون انقدر دوستت دارن هر بار می بیننت کلی ذوق میکنن و باهات بازی میکنن و ازت نگهداری میکنن. زندایی جون هم کلی زحمت کشیده بود و غذاهای خوشمزه پخته بود، شما هم طبق معمول آقا بودی و هیچ اذیتی نکردی، الهی فدات بشم اصلا مثل نی نی ها نیستی، مثل آدم بزرگایی نه گریه میکنی نه لج میکنی، فقط وقتی خوابت میاد یکم چشاتو میمالی منم میخوابونمت و زودی میخوابی، اصلا معروف شدی به خوش اخلاق، تو تکی تـــــــــــــــــــــک 


راستی پسرم یه روز حوصلم سر رفته بود به سرم زد دوتایی بریم مدرسه مامان جون سورپرایزش کنیم، سریع غذا و شیرت رو دادم حاضرت کردم راه افتادیم، این اولین بار بود که دوتایی تنهایی داشتیم با ماشین میرفتیم بیرون، کلی کریرت رو محکم کردم ولی بازم استرس داشتم، خوبیش این بود مدرسه مامان جون نزدیکه و یک خیابون فاصله داره، خداروشکر بسلامتی رسیدیم و سر کوچه مدرسه مامان جون ما رو دید انقد ذوق کرد و سورپرایز شد، بعدم رفتیم تو مدرسه همکاراش دیدنت و کلی گفتن چه ناززز و خوشگلی، منم تند تند برات قل هو الله میخوندم 
از حرف زدنت که مهمترین قسمت ماجراست بگم ک خیلی پیشرفت کردی، یکسره میگی دَدَدَدَدَدَ، کلی از حروف و آواها رو میگی، انقد بامزه حرف میزنی که آدم میخواد بخورتت، گاهی وقتا یکسره حرف میزنی و تعریف میکنی، وقتی منم جوابتو میدم قشنگ گوش میدی دوباره ادامه میدی به حرف زدنت، مامان قربونت بشه ملوسکم 


قربون تفکرت بشم عزیزم

انقد دوست داری توی لیوان آب بخوری

اینجا هم رفتم برات غذا بیارم دیدم خودتو پیچیدی تو پتو مسافرتی :)

خیار دوست داری مامان؟

اینم عکست خونه دایی جون خوش تیپم :*

اینم تو بغل دایی جون

سر سفره شدی مسئول نون، نون بخوایم باید به شما بگیم بهمون بدی :)

به به راننده کوچولووووی مامان



هفت ماهگیت مبارک مهربونم 

